۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۱

زمستان است...

http://m1.imagemoon.us/images/11103IMMOnMyway_Home_by_luiscarl0s.jpg 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد...

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست...
 
سلامت
را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است ...


۲۱ مارس ۲۰۱۰

فنچ کُشی

صبح روز اول سال هشتاد ونهه و من در خواب ناز بامدادی... 
که یکدفعه با سرو صدا و گریه و زاری مادر گرامی بالای سرم، وحشت زده از خواب بلند شدم!
میگم چی شده ! چرا جیغ میزنی، سکته زدم بابا!! باز عید نشده این فامیل یاد وفات افتادن!؟
از اونجا که همیشه قبل از اینکه تفهیم اتهام بشم و بگن چی شده عملیات تخریب و ترور شخصیت رو من اجرا میشه ، شروع کرد به ناله و نفرین دلسوزانه!
"ذلیل شده  چیکار کردی با این پرنده های بی زبون! یه هفته ما نبودیم چه بلایی سرشون آوردی خیر ندیده؟!" من از همه جا بیخبر مثل عمو خسرو تیرتپر! اطرافم رو با تعجب نگاه میکنم که حالا چه خیر شده مگه اول صبحی!؟
بی تفاوت یه جوری که انگار اصلا صدام رو نشنیده با همون حالت گریان میره از اتاق بیرون! تازه میخوام سرم رو روی بالش بگذارم و به این خواب تیکه پاره وصله بزنم که دوباره از اون اتاق صدای داد و فریاد و لعن و نفرینش بلند میشه!
بالش رو محکم میکوبم تو سرم و غرغر کنان پتو رو کنار میزنم و مثل معتادا تو اون حالت نیمه خواب تلو تلو خوران خودم رو میکشونم تا بالکن بی صاحاب!
نگاه میندازم به قفس ، همه چی تاره! یکم چشمام رو میمالونم تا تصویر صاف بشه! بدتر چشمام میسوزه و اشکم در میاد!
بالاخره یه چند پیکسلی دیده میشه! تازه میفهمم که دلیل اون همه ناله و نفرین چی بوده! کل یوم 5 تا فنچ بدبخت کف قفس مثل مردم بی پناه حلبچه دراز به دراز افتادن!
سرم رو برمیگردونم و یه نگاه مظلومانه تحویل مادر گرامی میدم که "حالا گفتم چی شده؟! کف قفس خوابیدن دیگه!"


ابروهاش در هم میره و آماده شلیک الفاظ خشونت بار بعدی میشه  که میگم خوب من چیکار کنم دیشب هوا سرد بوده،  حتما اینا از سرما یخ زدن دیگه! بیخیال بابا دونه ای چنده مگه حالا!! که جیغ و فریاد و نثار #$%^&#&@#@ ها صحبتم رو قطع میکنه!
بعد از اینکه رگبار نفرین های مادرانه تموم شد خیلی آروم قفس رو برداشتم و بردم تو اتاقم تا حداقل جسد فنچ های بیچاره رو از قفس آزاد کنم!
با خودم فکر میکنم که چرا اینجوری شد! روز اول عید! خیر سر جهان بشریت همه چیز دوباره زنده میشه! این بدبختا مرده شدن که! یکم حوادث هفته قبل که همه مسافرت بودن رو تو ذهنم مرور میکنم! آخه من چیکار کردم که اینا فنا شدن! هر دو روز یه بار که آب رو عوض می کردم! ارزن کافی هم که بود تو قفس! دمای هوا هم که ییهو نمیتونه زیر صفر رفته باشه !

که یکدفعه یاد تجربه شیرین آشپزی شب پیش افتادم! بعد از مدت ها یه ماکارونی چرب و چیل تپل برای تک خوری درست کردم! تنها غذاییه که تو درست کردنش استعداد دارم! موقع آبکش کردن ماکارونی ها چند تاش افتاد کف آشپزخونه! منم برای اینکه حروم نشه برداشتم بردم انداختم تو قفس این فنچا تا یه حالی برده باشن دیگه! 
اتفاقا استقبال خیلی خوبی کردن! 5 تایی ریختن سرش بکش بکش و دعوا سر لمبوندن رشته های ماکارونی ، همش رو سه سوت زدن به بدن! منم با یه لبخند رضایت بار از دست پخت خودم برگشتم به آشپزخونه!
یادمه شب که اومدم آب قفس رو عوض کنم! چند تا ازین پرنده های بی زبون رو دیدم که با یه حالت پف کرده هی اینور اونور میپریدن! یکشون هم که انگار آدامس میجوه هی نوکش رو باز و بسته میکرد و به میله های قفس میمالوند ! بیخیال آب رو گذاشتم و چراغ بالکون رو خاموش کردم و اومدم تو اتاق!
خدا رحمتشون کنه!  
اینا آخرین نسل باقی مونده از اون فنچ پدر فراری که ازش عکس گرفتم بودن! نور به قبرش بباره چقدر خاطره دارم باهاش!

در واقع پدر این خانواده مرحوم نوه اون فنچ معروف فراری بود که توی عکسش هم معلومه خیلی شبیه مایکل اسکافیلد آروم و مرموز بود و یادمه همیشه بالا و گوشه قفس مینشست و به یکجا خیره میشد!  آخرشم که فرارکرد!
نوه بیچاره بعد یک سال کار و همت مضاعف! تازه تونسته بود ماده مرحومه رو راضی به تخم گذاشتن کنه که از شانس بدشون هر سه تا تخمی هم که جوجه شد پسر از آب در اومد و خلاصه این فنچا هم که دیفالت دین و ایمون ندارن ! صبح تا شب بین پدره و پسرا جنگ و دعوا بود سر... ! این فنچ های معروف استرالیایی هم که بدتر دین و ایمون بخوره تو سرشون اصولا وحشی هستن و کاریشون نمیشه کرد !
در هر حال با این اتفاق نسلشون کلیوم منقرض شدن رفت! و دلیل انقراضشون هم من بودم نه یخبندان زمین!
ولی شما جای من، از کجا باید میدونستم که فنچ ها ماکارونی نباید بخورن؟!
اصلا حالا من یه خبطی کردم ماکارونی جلوشون گذاشتم! خودشون نباید انقدر فهم داشته باشن که نخورن؟! 
حتی یادمه مخلفات مثل گوشت چرخ کرده و سس هم نزده بودم به ماکارونیشون!  
پس واقعا چرا چگونه آیا !؟ 
خلاصه روز اول عیدمون که زهر مارمون شد!بعد از یه عمر فنچ پروری یه قفس خالی نصیبمون شد!
بدخبتی حالا پدرم هم ازمسافرت بیاد دوباره باید بازداشت و بازجویی بشم و همون اعترافات ساختگی سرما و یخبندان رو بگم که البته اگه لو برم شاید به علت قتل عام فنچ های بیگناه محاکمه و تحریم مالی هم بشم!



پ.ن: ولی خداکنه این روش ماکارونی روی کبوترا هم جواب بده! خسته شدم از این قرقر های اول صبح این کبوترا تو بالکن اتاقم! فردا یه تست میکنم ببینم چی میشه! 
پ.ن2: و اینگونه است که یک انسان بیگناه تبدیل میشود به یک قاتل سریالی پرندگان!


پ.ن3: از آنجایی که اسمایلی یکی از رکن های اصلی و همیشه در صحنه پست های وبلاگ اینجانب میباشد ، و از طرفی به لطف قدرت سایبری خیره کننده و کار و همت مضاعف برادران همیشه در صحنه اینترنت تبدیل به نوشتار خالص شده و تقریبا هیچ سرویس دهنده عکس هدایت نشده باقی نمانده ، لزوم استفاده از چیز برای دیدن چیزهای این وبلاگ الزامی میباشد! 

۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بابا آی کیو، بابا نخبه! بابا فرار مغزها!

داشتم یه مقاله ای رو درباره آی کیو ایرانی ها توی آینده نیوز میخوندم که یاد یه ماجرایی افتادم!

کلاس پنجم دبستان وسط کلاس درس چند نفر اومدن تو کلاس و چند تا سوال درباره جهان و خدا و ... از همه بچه ها پرسیدن و همه فقط نگاه میکردن و فقط من جواب دادم ( شاید بخاطر اینکه تو اون سن هر چی کتاب دینی و مذهبی و تاریخی حتی بی ربط رو که میدیدم میخوندم! ) ، بعد از چند روز دفتر مدرسه اسمم رو صدا زد و گفت با اولیات برو به این آدرس!

فرداش با پدرم رفتیم به اون مرکز ( دفترش توی بیمارستان بقیة الله بود! ) من که نمیدونستم ماجرا از چیه!
دست در دست پدر وارد یه راهروی طولانی شدیم ، فکر کنم طبقه همکف بود. به جلوی در اتاق که رسیدیم در زدیم یه خانوم 30 -35 ساله با روپوش سفید در رو باز کرد و سلام احوال و مثل همه بزرگتر ها دست کشیدن رو سر من بدبخت ! با اون نوازش دیگه تقریبا مطمئن شده بودم میخواد آمپولم بزنه!! چون قبلا تجربش رو داشتم!
اول با پدرم صحبت کرد که من خداییش هیچی ازش نفهمیدم! بعدش دست من رو گرفت و برد تو اتاق ، یه برانداز کردم کل اتاق رو ، نه خوشبختانه خبری از تخت و آمپول نبود! پر قفسه کتاب و پرونده بود. یکم که گذشت خانوم دکتر شروع کرد به سوال پرسیدن ، الان یادم نیست از چیا پرسید ولی تقریبا همه سوالاتش عجیب و غریب بود ، تا بحال هیچ کس این سوال ها رو تو اون سن و سال ازم نپرسیده بود .

بعد از تموم شدن سوال هاش با یه لبخند شیطنت آمیز چند تا کاغذ و فرم طولانی تست هندسی و هوش جلوم گذاشت و یکم توضیح دربارش داد و گفت شروع کن ببینم چیکار میکنی، خودش هم سرش رو برد توی کاغذ ها روی میزش وشروع به مطالعه شد ...
اکثر تست های اولش برام آسون بود ولی کم کم سخت میشد ، اون آخری هاش دیگه مخم رسما داغ کرده بود!

طولش ندم ، بالاخره تموم شد ، حالا یادم نیست زمانش تموم شد یا من زودتر تموم کردم !
در هر حال خانومه فرم رو گرفت و گفت شما لطفا بیرون پیش پدرتون منتظر باشید تا من بیام ... بعد از 10 دقیقه در باز شد و خانوم دکتر با چهره ای متعجب و خندان اومد به پدرم گفت: تبریک میگم ، ضریب هوشی پسرتون 130 هست ، حالا پدرم همینجوری با یه نگاه بی تفاوت به من نگاه کرد که مثلا حالا چیکار کنم! این خنگول که برای رضای خدا یه نمره آدم وار تو کارنامش نداره!
خانومه دوباره دست رو سرم کشید و گفت آفرین پسر زرنگ! ایندفعه استرس نداشتم ، مطمئن بودم از آمپول خبری نیست!
دست در دست پدر قدم زنان راهرو رو به سمت در خروجی ترک میکردیم! منم در حال قدم زدن از پایین به زیر گردن پدرم نگاه میکردم ( قدم نمیرسید خوب! ازون زاویه فقط میشه زیر گردن رو دید! ) و تو ذهنم سوالات تکرار میشد که حالا چی بود مثلا این کارا ، که چی دو ساعت اومدیم رفتیم! نه کارت صد آفرینی نه چیزی! ، ضریب هوشی چیه؟ خنگم یا باهوش آیا!؟
بیخیال ، برای کسی هم مهم نبود ، چون من همیشه توی ریاضیات و محاسبات یه خنگ تمام عیار بودم! برای همین خودم و پدر و مادرم اون نتیجه تست هوشی رو جدی نگرفتیم! در صورتی که اینا اصلا به هم ربطی نداشت!

گذشت و گذشت و تقریبا همه چیز رو فراموش کرده بودم!
از اون ماجرا یه خیلی سال گذشته بود و من الان پیش دانشگاهی بودم که یکی از دوستان پدرم ازم خواست که به پسرش انیمیشن و 3dsmax یاد بدم ! منم تو رو درواسی قبول کردم ، وقتی برای آموزش رفتم دیدم یه پسر فسقل تقریبا اول راهنمایی روی یه صندلی بلند کامپیوتر نشسته ، به زحمت دستش به کیبورد میرسید ! تو ذهنم گفتم حتما داداش کوچیکش هست و نشسته تا بازی کنه ، سلام کردم و نشستم ، خیلی موادب سلام کرد و شروع کرد درباره نرم افزار و علاقش به مکس صحبت کرد!!
من همینجور متعجب نگاهش میکردم، بیخیال!؟!
مثل بچه های هم سن و سالش صحبت نمیکرد خیلی فهمیده تر به نظر میرسید ، دقیقا مثل دوران کودکی خودم! همیشه رفقام از من بزرگتر بودن! بیخیال! در میان صحبت بودیم که پدر مربوطه که نصف موهاش رو از سمت چپ سرش سانتر کرده بود سمت راست خندان وارد اتاق شد و با تعارف میوه و شیرینی روی من خراب شد!
تابلو بود برای چی اومده ، شروع کرد به تعریف کردن از پسر گل و بلبل عینک ته استکانیش! که این پسر نابغه هست ، ما براش فلان چیزو خریدیم ، این امکانات رو براش گذاشتیم! براش کلاس خصوصی گرفتیم ، فرستادیمش بهترین مدرسه تیزهوشان با استاد های خصوصی و ...
منو میگی خودم رو جمع کردم و یه نگاه به پسره کردم به خودم گفتم نه بابا انگار واقعا نوه انیشتین جلومون نشسته! خلاصه حرفای پدره تموم شد و رفت... حالا نوبت خوده سطلان پسرِ گل و گلابِ یکی کدونه بود که از خودش بالا بره !
شروع کرد از کلاس های خصوصیش و استاد ها و دوستاش صحبت کردن تا رسید به بحث آی کیو !
با غرور دست راستش رو بالا برد و عینک گرد ته استکانیش رو جابجا کرد ، و با یه نگاه عاقل اندر سفیح به من نگاه کرد و گفت ضریب هوشی من 115 هست و تو کلاس جزو شاگرد اول ها هستم...!
من که یکدفعه تمام ماجرای آی کیو و اون عدد بی معنی 130 جلوی چشمام ظاهر شد و گفتم حالا این عدد یعنی هوشت چقدر زیاده؟
نگاهش رو برگردوند به سمت مانیتور و گفت البته نه خیلی زیاد ولی توی کلاس جزو بالاترین ها هستم دیگه.
آب دهنم رو قورت دادم! دیگه نوبت منه که جلوی این بچه ننه ی فسقلیِ پولدار یکم خودم رو نشون بدم!
گفتم: البته منم خیلی وقت پیش تست آیکیو دادم ، برگشت و یه نگاه تمسخر آمیز تحویل داد و آروم گفت اوهوم! خوبه! حالا آیکوی شما چند هست؟!
منم با خنده گفتم: اون موقع 130 بود ، الان نمیدونم چنده! شاید حدودای 90-95 باشه شایدم کمتر !
متعجبانه گفت 130؟! جدی میگید؟!
با بیخیالی گفتم: آره ، البته گفتم که اون برای اون موقع بود الان خیلی خنگ تر شدم!
خیلی جدی گفت! نه ، آیکیو ثابته! اگر اون موقع بود پس الان هم 130 هست ! جالبه چون ما تو کلاسمون آیکیو 130 نداشتیم!
معلوم بود جدی داره میگه! دیگه تو چشماش اون تمسخر رو نمیشد دید!
پرسید : راستی کجاها درس خوندید؟
با خنده گفتم : خوب همونجا که همه میخونن! مثل همه تو مدارس دولتی ! نه تو عمرم یه معلم خصوصی داشتم ، نه مثل شما امکانات فضا نوردی! سوم راهنمایی با هزار بهانه و قهر ، پدر محترم رو وادار کردم برام یک دستگاه کامپیوتر پیزوری بخره! و بدون استاد و با کتاب و تمرین خودم نرم افزار های گرافیکی رو یاد گرفتم...
تو واقعیت همه تو خانواده فکر میکنن من یه دست و پا چلفتی تنبل هستم با تفکرات عجیب و خنده دار که حتی یه نون خریدن ساده هم بلد نیست! (*1) هیچ وقت نمره های درسیم خوب نبود، شاید چون هیچ وقت یه صفحه از کتاب درسی رو دوبار نخوندم! و برای همین رفتن من به مدرسه تیز هوشان برای همه خانواده و فامیل بیشتر شبیه یه جک بود!...

پ.ن: حالا تقریبا دلیل اجتماعی نبودنم و درک نکردن اکثر آدم های اطرافم رو فهمیده بودم ... مشکل از منه!
بعد از کمی تحقیق به این نتیجه رسیدم که ذهنم محاسباتی ضعیفی دارم و بیشتر استعدادم به نیمکره سمت راست مغزم برمیگرده ، موسیقی ، نقاشی ، تخیلات و خلاقیت هنری! ولی الان یکم دیر شده ، دیگه دانشجوی مهندسی سخت افزار بودم! و نمرات ریاضیات و فیزیکم همه زیر 10! یه آدم معمولی و تکراری شکست خورده همیشگی ، دیگه وقتش بود دست از تحقیر خودم بر دارم ، بدون اینکه به کسی بگم یا خبر بدم انصراف دادم و جلوی همه خانواده ایستادم ولی برای یکبار هم که شده به مسیری که علاقه داشتم یعنی هنر قدم گذاشتم، هر چند با خود مطلوبم فرسنگ ها فاصله دارم و خیلی دیر راهم رو شناختم ولی پایان دادن به 24 سال سرکوب خلاقیت ارزشش رو داره! یه پیچ رو هم اگر 10 بار کج توی مهره بچرخونی هرز میشه... برای همینه که الان خلاقیتم به شدت کم شده ، تقریبا نا امید شدم از بازگشت به اون دوران باز بودن ذهنم ... ولی با همین نا امیدی ، باری به هر جهت ادامه میدم...


(*1 )( آخرین بار که رفتم سنگک بخرم وقتی نون ها رو برمیداشتم دستم میسوخت و دوباره پرتش میکردم رو توری ها! حدود 10 بار این کارو تکرار کردم (همه مردم تو صف متعجبانه نگاهم میکردن که این دیگه از پشت کدوم تپه اومده! ) تا بالاخره یه دختر از ته صف اومد و تک تک سنگ های داغ روی نون رو جدا کرد و آخر سر همرو گوله کرد و داد دستم! و یه ابرو بالا انداختن تو مایه های هرری!
منم با صورتی سرخ و قلبی مطمئن تشکر کردم و سرم رو پایین انداختم تا از نونوایی خارج شدم.)
توی ساده ترین مسائل روزمره آدم ها مثل رفتن به بانک و حساب باز کردن و پول ورداشتن شوتم! اولین بار نیم ساعت وایساده بودم و از مسئول بانک پرسیدم گفت برو نوبت بگیر! حالا من هر چقدر میگردم ببینم از کجا بگیرم ! سوال کنم میگن از پشت کوه اومده! همه میرفتن کاراشون رو انجام میدادن ، تا بالاخره فهمیدم باید منم برم یه برگه نوبت ازون دستگاه بگیرم ، حالا نمیدونستم کجاش رو فشار بدم که کاغذ بده! همچنین تو ثبت نام دانشگاه و کاغذ بازی های ادارای ، و حتی اولین بار سی دی رام برعکس توی CD-Rom گذاشتم دقیقا مثل برعکس گذاشتن بلیط مترو! و ... خلاصه تو یه مسائلی کاملا خنگم برای همین همه بهم میگن آدم به دور!
خلاصه ما که حروم شدیم رفت ، شما اگر خدای نکرده روزی بچه دار شدید یکم بیشتر هواش رو داشته باشید!
البته اگرم تا حالا یه چیزی شده بودم یا میرفتم تو مایه های فرار مغزها یا بین نخبه های سقوط کرده! پس خدا رو شکر که چیزی نشدم !